گنجور

 
ملا مسیح

پی رخصت به پای انگد افتاد

که از دریا بخواهم جست چون باد

تفاول را بران نیکو شمائل

ز گل بستند میمونان حمائل

به وحش و طیر شد معلو م کامروز

ز دریا می جهد هنونت فیروز

صف روحانیان با روی زیبا

ستاده در هوا بهر تماشا

به حیرت آسمان نظاره می کرد

نثار هم تش سیاره می کرد

نخست آن شرزه از کوهی که برجست

ز بارش در زمین آن کوه بنشست

فرو شد در زمین کوه گران تن

بسان بل به زیر پای باون

قیامت گر نیامد بهر دیوان

چرا شد پیش خیف آن کوه پران

هنون از پس سپارس کرگس از پیش

شتابیدند و بگذشتند از خویش

به ظاهر گر چه بی پر بود شهباز

به بال همت خود کرد پرواز

ز بند بی پری دل ساخت آزاد

سراپا گشت پر چون طائر باد

سپهر ازجست و خیزش ماند حی ران

که باشد از عجائب شیر پران

به یک جستن ز دریا بر گذشته

جهانی چون خیال اندر نوشته

یکی کفتار جادو دیو پر فن

موکل بود بر دریا ز راون

به دریا دیده بر معبد نهاده

دهانی چون در دوزخ گشاده

برو از هر کسی سایه فتادی

به تیر سحر کز شستش گشادی

به کام خویش رفتی در دهانش

فرو بردی چو لقمه در زمانش

هنون چون دید کان جادوزنِ دون

گشادستی دهان چون اوج گردون

به تدبیرش ز پشّ ه خرد تر شد

به همراه نف س در حلق در شد

جگر بشکافته آن بد درون را

گشاده از دل او موج خون را

چو تیغ تیز پس سر برکشیده

برآمد از شکم پهلو دریده

چو دل پرداخت از جاسوس دریا

در آمد در سواد شهر لنکا

نشد روزانه اندر شهر دشمن

نموده شام اندر سیر گلشن