گنجور

 
ملا مسیح

به چشم خویش دیدم عاشق مست

چو جان نقشی نهاده بر کف دست

به جان آن نقش بیجان را خریدار

وزان صورت به حیرت نقش دیوار

بران کاغذ نهاده دیدهٔ تر

به خواهش چون گدا بر کاغذ زر

شدم نزدیک آن از خویش آزاد

مرا همدرد خود دانسته، شد شاد

بگفتم کز کسی این یادگار است

بگفتا: نامه نی، کین عین یار است

بگفتم باز گو از سر به تفصیل

بگفتن شد زبان یکسر به تعجیل

بگفتا: نقشبندی بی نظیرم

که مانی جان فشاند بر حریرم

یکایک صورتی زینسان کشیدم

ز دست خویش دیدم آنچه دیدم

کنون در عشق آن جان می دهم جان

یکی خود کرده را خود نیست درمان

به نقشش آفرین را لب گشادم

به انصافش دو صد انصاف دادم

بگفتم دل به عشقش زان نهادی

که خود انصاف دست خویش دادی

مسیح از خام طبعی لب نبستی

ادب باید درین جا گرچه مستی

خدا نعت محمد داند و بس

نیاید کار مردان از دگر کس