گنجور

 
مجذوب تبریزی

حسن را آیینه‌ای در کار بود

جوهر دل قابل دیدار بود

رو به رو کردند اندک تار بود

اندک این جا در نظر بسیار بود

عشق را صیقل‌گری آموختند

آتشی تابنده شد روز الست

حکم شد بر امتثال هر چه هست

هر که بر آتش زد از اندوه رست

آن که سستی کرد در آتش نشست

یار از ما گشت و یاران سوختند

آن یکی شد خلق از خاک بهشت

وآن دگر از طینت اعمال زشت

شد به سوی کعبه رندی از کنشت

زاهدی پا از حرم در دیر هشت

در خور هر کس قبایی دوختند

سر هوای سجده آن شاه داشت

آشنایی‌ها در آن درگاه داشت

هر طرف می‌گشت و عزم راه داشت

راه ناهموار بود و چاه داشت

شمع دل را در جهان افروختند

شاهد دنیا به افسون و فریب

تا به چندین رنگ خود را داد زیب

حرص دل داد از کف و شد بی‌نصیب

کیمیاسازان به اکسیر شکیب

از قناعت گنج‌ها اندوختند

مه‌وشان چین و ماچین و فرنگ

سروقد و لاله‌رنگ و شوخ و شنگ

قصد دل کردند و این ره بود شک

بی‌بصر را پای دل آمد به سنگ

پاک‌بینان از هوس واسوختند

روز و شب از سیر ماه و آفتاب

عمر را کردند سرگرم شتاب

بی‌غمان دادند تن بر خورد و خواب

عشق‌بازان از غم یوم الحساب

از نماز شب چراغ افروختند

پنج روزی این حیات مستعار

در حقیقت بود پر بی‌اعتبار

آخر اندیشان استغنا شعار

گنج را بر رنج کردند اختیار

دین به دنیای دنی بفروختند

تا سرم پا از عدم بیرون نهاد

ذره‌ام بال هواداری گشاد

دل به فکر ننگ عرییانی نهاد

از وفا و صبر و نور اعتقاد

جامه‌ای بر قامت دل دوختند

آسمان تا گوهرم را شد صدف

تاج شاهی خواستم آرم به کف

یک طواف روضه شاه نجف

بر رخم درها گشود از هر طرف

در ازل این سجده‌ام آموختند