گنجور

 
مجذوب تبریزی

شبی در انتظار صبح بودم ماه پیدا شد

به دل گفتم خوشا حالت که پیک شاه پیدا شد

شتابان از پی مه مشتری هم نقد جان بر کف

چنان آمد که گفتی یوسفی از چاه پیدا شد

زمانی زهره هم بازی کنان و مست و دست‌افشان

به چشم شوخ تر از مشتری و ماه پیدا شد

هنوز از مشتری و زهره و ماهم نظر پر بود

که صبح خنده روی دولتم ناگاه پیدا شد

همان ساعت به آب دیده تجدید وضو کردم

که دائم از وضو فیض دل آگاه پیدا شد

ز قد قامت به نیت بسته‌دل افراختم قامت

که دیدم دائم از الله اکبر راه پیدا شد

ز الحمد و رکوع و سجده‌ام شد کام دل حاصل

به تسلیم شهاداتم سلام الله پیدا شد

دعای صبح تا شد مستجاب از سجده شکرم

جمال آفتابم از افق ناگاه پیدا شد

به کام دل ادای سجده شکر دگر کردم

به حمد الله غم دل گم شد و دل‌خواه پیدا شد

شب هجران شد و نوروز وصلم رخ نمود آخر

بهار عالم‌آرا از پی دی‌ماه پیدا شد

ز شب‌های دراز غم نشد دل‌تنگ امیدم

مگو کام دلم با همت کوتاه پیدا شد

تعجب نیست از لطف شهان و همت پاکان

اگر در خانه درویش شاهنشاه پیدا شد

سرافرازی در این ره رتبه از افتادگی باید

به دنبال دل درویش رفتم شاه پیدا شد

خجل بود از رفیقان همت مجذوب مدت‌ها

به حمد الله که مقصود دل آگاه پیدا شد