گنجور

 
مجذوب تبریزی

ساقی بیا که جوش زد از لاله‌زار فیض

بی‌نشئه شراب نبخشد بهار فیض

رخ برفروز از می و آهنگ باغ کن

تا از بهار فیض برد لاله‌زار فیض

آن را که دل ز حسرت لعل تو خون نشد

چون جام کی برد ز می خوش‌گوار فیض

مجموع خاطری که پریشان زلف توست

خرم دلی که برده ز شب‌های تار فیض

چون صبح خنده‌رو و کدورت‌گداز باش

تا جوشد از جبین تو بی‌اختیار فیض

در صبح‌دم که قسمت ارزاق می‌کنند

خوابیده را نیاورد اندر شمار فیض

چون من به شوق گریه مستانه می بنوش

تا از گناه خویش بری صد هزار فیض

چون می نفاق‌سوز و مصفا‌ضمیر باش

تا رو نهد به بزم تو از هر کنار فیض

فکر زمانه مایه تشویق خاطر است

هرگز نبرده کس ز غم روزگار فیض

مجذوب گریه با کرم او بهانه‌ایست

از ما بهانه آید و از کردگار فیض

 
 
 
حزین لاهیجی

هجران رسیده، کی برد از روزگار، فیض

شاخ بریده را نبود از بهار، فیض

می پرورد نگاه تو هر ذرّه را چو مهر

عام است دور چشم تو در روزگار فیض

اقلیم بیخودی همه فصلیش خوش هواست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه