ساقی بیا که جوش زد از لالهزار فیض
بینشئه شراب نبخشد بهار فیض
رخ برفروز از می و آهنگ باغ کن
تا از بهار فیض برد لالهزار فیض
آن را که دل ز حسرت لعل تو خون نشد
چون جام کی برد ز می خوشگوار فیض
مجموع خاطری که پریشان زلف توست
خرم دلی که برده ز شبهای تار فیض
چون صبح خندهرو و کدورتگداز باش
تا جوشد از جبین تو بیاختیار فیض
در صبحدم که قسمت ارزاق میکنند
خوابیده را نیاورد اندر شمار فیض
چون من به شوق گریه مستانه می بنوش
تا از گناه خویش بری صد هزار فیض
چون می نفاقسوز و مصفاضمیر باش
تا رو نهد به بزم تو از هر کنار فیض
فکر زمانه مایه تشویق خاطر است
هرگز نبرده کس ز غم روزگار فیض
مجذوب گریه با کرم او بهانهایست
از ما بهانه آید و از کردگار فیض



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به یار و ساقی میگوید که بیاید و فیض و لذت را به زندگی ببخشد. او خواهان است که با شراب عشق و زیبایی یار، بهار تازهای بوجود آورد و حسرت دل را درمان کند. در دنیای پر از غم و کدورت، او خواستار لبخند و روشنی است که از چهره محبوبش ساطع شود. شاعر از مستان میخواهد تا از عشق بنوشند و از گناهان خویش رهایی یابند، چرا که یاد آوری غمهای زندگی تنها موجب تشویش خاطر است. در پایان، شاعر با بیانگریهای اشک و عشق، به خوبی اشاره میکند که نزدیکی به خداوند و رحمت او بهانهای است برای تسلی خاطر.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هجران رسیده، کی برد از روزگار، فیض
شاخ بریده را نبود از بهار، فیض
می پرورد نگاه تو هر ذرّه را چو مهر
عام است دور چشم تو در روزگار فیض
اقلیم بیخودی همه فصلیش خوش هواست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.