گنجور

شمارهٔ ۶۹

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

دلی نداشتم آنهم که بود، یار ببرد

کدام دل که نه آن یار غمگسار ببرد

به نیم غمزه روان چه من هزار بود

بیک کرشمه دل همچو من هزار ببرد

هزار نقش برانگیخت آن نگار ظریف

که تا بنقش دل از دستم آن نگار ببرد

بیادگار دلی داشتم از حضرت دوست

ندانم ارچه سبب دوست یادگار ببرد

دلم که آینه روی دوست داشت غبار

صفای چهره او از دلم غبار ببرد

چو در میانه درآمد خرد کنار گرفت

چو در کنار درآمد دل از کنار ببرد

اگرچه درد دل مسکین من قرار گرفت

ولیکن از دل مسکین من قرار ببرد

بهوش بودم یا اختیار در همه کار

زمن بعشوه گری هوش و اختیار ببرد

کنون نه جان و نه دل دارم، نه عقل و نه هوش

چو عقل و هوش و دل و جان هر چهار ببرد

چو آمد او بمیان رفت مغربی زمیان

چو او بکار درآمد مرا ز کار ببرد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور