گنجور

 
شمس مغربی
 

دل همه دیده شد و دیده همه دل گردید

تا مراد دل و دیده ز تو حاصل گردید

به امیدی که رسد موجی از آن بحر بدل

سالها ساکن آن لجّه و ساحل گردید

منزلی به ز دل و دیده من هیچ نیافت

ماه من گرچه بسی گرد منازل گردید

دل که دیوانه زنجیر سر زلف تو بود

هم بزنجیر سر زلف تو عاقل گردید

عاقبت یافت در آن بند سلاسل آرام

سالها گرچه در آن بند و سلاسل گردید

مکر و دستان و فریب و حیل پیر خرد

پیش نیرنگ و فسونهای تو باطل گردید

پرده بردار ز رخ تا که روان حل گردد

هرچه بر من ز سر زلف تو مشکل گردید

گر دلم آینه کامل رخسار تو نیست

عکس انوار رخت را بچه قابل گردید

روی با روی تو آورد، از آن مقبل شد

هم ز اقبال رخ تست که مقبل گردید

هر که از کامل ما یافت نظر کامل شد

مغربی از نظر اوست که کامل گردید