گنجور

شمارهٔ ۴۵

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

از دهانش بسخن جز اثری نتوان یافت

از میانش بمیان جز کمری نتوان یافت

گفتمش چون قمری گفت بگو چون قمرم

چونکه بر سرو روانی قمری نتوان یافت

گفتمش ماه و خوری گفت که بر چرخ چنین

سرو قد زهره جبین ماه خوری نتوان یافت

از سر زلف وی اخبار دلم پرسیدم

گفت از گمشده تو خبری نتوان یافت

تا شده همچو نسیم سحری بی سر و پای

سحری بر سر کویش گذری نتوان یافت

نیست خالی نفسی روی تو از جلوه گری

همچو رویت بجهان جلوه گری نتوات یافت

گفته بودی که تو بر ما دگری بگزیدی

چون گزینم که بحسنت دگری نتوان یافت

بهر تیر غم عشقش سپری میجستم

گفت جانا که به از من سپری نتوان یافت

مغربی آینه سان تا نشوی پاک و لطیف

سوی خو هیچ ز خوبان نظری نتوان یافت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی