گنجور

 
شمس مغربی

ما از ازل مقامر و خمار آمدیم

دردی کشان میکده یار آمدیم

خورشید باده بر سر ذرّات ما بتافت

از روی مهر، سرخوش و خمار آمدیم

در خلوت عدم می هستی از جام دوست

کردیم نوش و مست به بازار آمدیم

زنار زلف ساقی باقی چو شد عیان

هر یک کمر ببسته بزنار امدیم

ناگاه حلقه زد سر زلفش ب گِرد ما

ما در میان حلقه گرفتار امدیم

از بهر خاطر دل مختار مصطفی

روزی دو سه که عاقل و هشیار آمدیم

کاری بغیر عشق نداریم در جهان

عشق است کار ما و بدین کار آمدیم

بودیم یکوجود ولیکن که ظهور

بسیار در مظاهر بسیار آمدیم

از یار مغربی سخنی در ازل شنید

ما جمله زان حدیث بگفتار آمدیم