گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

چو شیرین که گهی پیشش رسیدی

نمک بودی که بر ریشش رسیدی

چو مرغی تشنه کابی بینداز دام

نه آن یابد نه بی آن گیرد آرام

سپهر افسون غم در وی دمیدی

دلش از هوش و هوش از وی رمیدی

شدی از دست چون شوریده کاران

به ماندی بی خبر چون سایه داران

سحر تا شام خارا سوختی زاه

میان خار غلطیدی شبانگاه

گهی در آرزوی چشم دلبند

زدی بر چشم آهو بوسه‌ای چند

گهی در گوشه با مرغان نشستی

ز وحشت دل بدیشان باز بستی