گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

زلفت که هر خم از وی در شانه می نگنجد

دلها که او فشاند در خانه می نگنجد

دلها چنان که دانی خون کن که من خموشم

در کار آشنایان بیگانه می نگنجد

گر می کشیم خودکش، بر غمزه بار مفگن

در بخشش کریمان پروانه می نگنجد

مقصود دل ز خوبان معنی بود نه صورت

در دل شراب گنجد، پیمانه می نگنجد

افسرده وصل جوید در دل نه داغ هجران

بر می مگس نشیند، پروانه می نگنجد

در جمع بت پرستان سرباز عشق باید

کاندر صف عروسان مردانه می نگنجد

زین نازکان رعنا، خسرو، گریز زیرا

در کوی شیشه کاران دیوانه می نگنجد