گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

گر سخن زان لب چون نوش شود

پسته را خنده فراموش شود

ور حدیث در دندانت کنم

صدف آنجا همه تن گوش شود

ز آسمان روی تو گر مه بیند

بر زمین افتد و بیهوش شود

گل که از روی تو ریزد به سخن

گر بچینند یک آغوش شود

باده بر یاد لب شیرینت

همه گر زهر بود، نوش شود

دل که پوشیده به زلفت پیوست

ترسم از غم که سیه پوش شود

دوش با مات سری خوش بوده ست

خوش بود امشب، اگر دوش شود

گر کنی میل به سوی خسرو

شاه کی همدم جادوش شود

 
 
 
sunny dark_mode