گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

دلم از بخت گهی شاد نبود

جانم از بند غم آزاد نبود

یک دم از عمر گرامی نگذشت

کان همه ضایع و بر باد نبود

گر ببینی دل ویران مرا

گوییا هیچ گه آباد نبود

کافری رخت دلم غارت کرد

شهر اسلام و سر داد نبود

شب همی دانم کاو آمد و بس

بیش از خویشتنم یاد نبود

خانه گلشن شده بی منت باغ

سرو بود، ار گل و شمشاد نبود

هر چه می خواست همی کرد طبیب

ناتوان را سر فریاد نبود

ناگه آهوی من از دام بجست

زانکه اندازه صیاد نبود

خسرو از تلخی شیرین دهنان

آنچنان است که فرهاد نبود