گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

بر رخ همچو مهش طره چون شب نگرید

انگبین در لب شیرینش لبالب نگرید

چشم بسته مگشایید مگر بر رویش

آن زمان کش مه نو در ته غبغب نگرید

پیش محراب دو ابروش که طاق است به حسن

عالمی دست برآورده به یارب نگرید

چون بدیدید رخش زیر زنخدان ببینید

در ته پاره مقنع چه غبغب نگرید

چشمش از هر مژه ای ساخته مشکین قلمی

می دهد فتوی خون همه، مذهب نگرید

زلف بر مه زده در خانه دل آمد پیش

نشد از دل، اثر ماه به عقرب نگرید

گاه انگیزش اشهب ز غبار زلفش

همه آفاق پر از عنبر اشهب نگرید

تا شکافی نهد از موی به پای مرکب

سر آن جعد کشان تا سم مرکب نگرید

اوست نوروز من و چون فتدش جعد به پای

راست با روز برابر شدن شب نگرید

در گلستان لطافت چو گل نوخیزش

تنک اندام و تنک پوش و تنک لب نگرید

بنده خسرو را در وصف جمالش هر روز

نو به نو دفتر و دیوان مرتب نگرید