گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید

دل به مقصود خود المنت لله برسید

باز می گفتمی افسانه هجران با خویش

تا بدان لحظه که بالای سرم مه برسید

از پی کوری آن کس که نیارد دیدن

مژده نور بصر بر من آگه برسید

آمد آن روشنی چشم به استقبالش

مردم دیده روان تا به سر ره برسید

آمد آن ساده زنخ، بر من بیهوش زد آب

بر من تشنه نگه کن که چسان چه برسید؟

گریه بر سوز منش آمده بر سوختگان

آن چه باران کرم بود که ناگه برسید

دل ستد از من بیمار و به پرسش نامد

چون خبر یافت که جان می دهم، آنگه برسید

می کشیدم سر زلفش ز قفا جانب روی

تا شب تار به نزدیک سحرگه برسید

خسروا، گر رسد ابله به بهشتی چه عجب؟

عجب این بین که بهشتی سوی ابله برسید

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.