گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ما را چه جان باشد که تو بر ما فشانی ناز خود

بر شیر مردان تیز کن چشم شکار انداز خود

صد جانست نرخ ناز تو از بهر جان سوخته

بر چون منی ضایع مکن بشناس قدر ناز خود

جان باختم در کوی تو رنجه شدی، چه کم شود؟

گر طاقت آری بازییی از عاشق جانباز خود

هر گاه گاهی از دلم خواهم برآرم ناله ای

گه خود به حیرت گم شوم، گه گم کنم آواز خود

بسته نمی گردد شبی چشمم به جز خون جگر

بسته چنین بینم مگر شبها دو چشم باز خود

در دست اندر جان من، کس چون منی باور کند؟

چون کس ندارد درد من، پیش که گویم راز خود؟

خود کشت خسرو خویش را کافتد ترا بر وی نظر

بیهوده تهمت می نهی بر غمزه غماز خود