گنجور

شمارهٔ ۴۲۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چه فرخ ساعتی باشد که یار از در درون آید

به گلزار خزان دیده بهار از در درون آید

جوانی خاک کردم بر درش، روزی بگفت آن مه

که آن پیر پریشان روزگار از در درون آید

بمان، ای گریه، این ساعت، همان لحظه فروریزی

که آن سنگین دل نااستوار از در درون آید

در خود بیش ازان می بوسم و شادم بدین سودا

که روزی عاقبت آن شهسوار از در درون آید

نوید کشتنم داده ست و من خود کی زیم آن دم

که آن سر مست من دیوانه وار از در درون آید

ز من عذری بخواهی، ای رقیب، آن ناپشیمان را

که چون من مرده بودم شرمسار از در درون آید

به هجران رفت عمرم، وه که آسان چون رود از دل

کسی کز بعد چندین انتظار از در درون آید

غم عشق آمده ست و رخت جانم می نهد بیرون

هنوزم نیست غم، گر غم گسار از در درون آید

دلا، بیهوده می سوزی، مپز ما خولیا چندین

که داد آن بخت خسرو را که یار از در درون آید؟

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.