گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

چه فرخ ساعتی باشد که یار از در درون آید

به گلزار خزان دیده بهار از در درون آید

جوانی خاک کردم بر درش، روزی بگفت آن مه

که آن پیر پریشان روزگار از در درون آید

بمان، ای گریه، این ساعت، همان لحظه فروریزی

که آن سنگین دل نااستوار از در درون آید

در خود بیش ازان می بوسم و شادم بدین سودا

که روزی عاقبت آن شهسوار از در درون آید

نوید کشتنم داده ست و من خود کی زیم آن دم

که آن سر مست من دیوانه وار از در درون آید

ز من عذری بخواهی، ای رقیب، آن ناپشیمان را

که چون من مرده بودم شرمسار از در درون آید

به هجران رفت عمرم، وه که آسان چون رود از دل

کسی کز بعد چندین انتظار از در درون آید

غم عشق آمده ست و رخت جانم می نهد بیرون

هنوزم نیست غم، گر غم گسار از در درون آید

دلا، بیهوده می سوزی، مپز ما خولیا چندین

که داد آن بخت خسرو را که یار از در درون آید؟