گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

رخش بدیدم و گفتم که بوستان این است

لبش به خنده در آمد که قوت جان این است

سخن کشیدم ازان لب که در دهان تو چیست

شکر بریختن آمد که در دهان این است؟

دهان او به گمان افگند، یقین کردم

که کس یقین نکند آن دهان، گمان این است

گذر ز دیده گشادم میان باریکش

به پیچ پیچ در آمد که ریسمان این است

کمر گرفتم و گفتم که در میان چیزی ست

به پیچ زد سخنم را که در میان این است

بگفتمش که به خورشید بر توان رفت

نمود زلف مسلسل که ریسمان این است

به عجز چهره نمودم که رنگ رویم بین

به ناز خنده به من زد که زعفران این است

خطش بدیده ای، ای سبزه، بعد ازین گل را

به ریش خند بخندان که بوستان این است

جمال او به فلک عرضه کردم و خورشید

نمود چهره که پرکاله ای ازان این است

زبان کشید که شمع بتان شدم، گفتم

هزارخانه به خود خواند کاسمان این است

روان چو باد بدادی به بنده خسرو اسپ

چو باد اسپ دهی بخشش روان این است

به نام نیک ترا عمر جاودان بادا

تو نام نیک طلب عمر جاودان این است