گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

هر عاشقی که ترسد از طعنه و ملامت

دعوی عشق بازی بر وی بود غرامت

قد قامت مؤذن در گوش در نگنجد

آن را که شد ز خوبان مشمول قد و قامت

ساقی، بده شرابی زین توبه ریایی

کز جام می بشوید دیباچه کرامت

ای شوخ، نیست فرقی از آفتاب تا تو

از بهر فرق گویی زلف تو شد علامت

نظارگی نداند هول و هلاک محشر

کو بیندت به ناگه در ساحت قیامت

عاشق که پاره دامن در کوچه ها نیفتد

گو گرد پا در آور دامن استقامت

جز تو به هر که دادم دل را شدم پشیمان

جان زان تست بستان بر شکر این ندامت

در عشق کز سلامت جان بر لب آمد اکنون

من خیر باد کردم تو دیرمان سلامت

غمهات در دل شب پیش خیال گویم

ای آنکه خفته ای خوش در منزل سلامت