گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

دلم برد و بوی وفایی نداشت

دلش راز غم آشنایی نداشت

تحمل بسی کرد گل در بهار

ولی پیش رویش بقایی نداشت

زهی جان به جانان سپرده، دریغ

که در خورد همت صلایی نداشت

صبوری برون شد ضروری ز من

که در سینه تنگ جایی نداشت

کنون شیشه را بر طبیب آورم

که زاهد قبول دعایی نداشت

فلک عاشقی را چو بر من گماشت

جز این در خزینه بلایی نداشت

چه بینم به بیهوده در باغ دهر؟

که هرگز نسیم وفایی نداشت

فراهم نشد ریش عشق کهن

که پیکان خوبان خطایی نداشت

به زنجیر او، خسروا، دل مبند

که سلطان نظر بر گدایی نداشت