گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

نیست دلی کاندرو داغ جفای تو نیست

کیست که اندر سرش باد هوای تو نیست

دل که ز جان خواسته ست بهر تو بیگانه وار

با همه مردانگی مرد جفای تو نیست

خشم کنی بی گناه، بر شکنی بی سبب

کوری بخت منست، ورنه خطای تو نیست

بر در تو هر کسی خاص شد، الا که من

هیچ کسان را مگر ره به سرای تو نیست

صبر به امید وصل بر در دل شسته بود

هجر درون رفت و گفت، خیز که جای تو نیست

گفتی، اگر می خری، نقد حیاتم بهاست

گر همه تا محشر است نیم بهای تو نیست

خسرو اگر سوخته ست، نی ز پی دیگری ست

سوخته تر باد ازین، گر ز برای تو نیست