گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

شکرین لعل تو کان نمک است

گر چه شکر نه مکان نمک است

خود نمک از لب تو چاشنی است

وین سخن هم ز زبان نمک است

حسن بر لعل تو خط می آورد

زانکه او عامل کان نمک است

می گدازد لبت از بوسه زدن

چه توان کرد از آن نمک است

چشم من بین ز خیال لب تو

که شب و روز میان نمک است

می بیندیش ازین گریه من

آخر آن آب زیان نمک است

باری اندیشه خسرو می کن

که به حق جمله جهان نمک است