گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هست

دل شیدای مرا با تو تمنایی هست

در ره عشق منه زاهد بیچاره قدم

گر ز بیگانه و خویشت غم و پروایی هست

دل که از غمزه ربودی به سر زلف سیاه

گر چه دزدیست سیه کار، دل آسایی هست

باغبان تا گل صد برگ رخ خوب تو دید

در چمن بیش نگوید گل رعنایی هست

هندوی خال مبارک به رخت مقبل شد

گشت پرویز که در سلک تو لالایی هست

هر شبی در غم هجرت شب یلداست مرا

که به سالی به جهان یک شب یلدایی هست

چوب خشک است به پیش قد تو هر سروی

گر چه او را به چمن قامت و بالایی هست

مردم از حسرت دیدار و نگفتی روزی

که مرا سوخته ای غم زده رسوایی هست

دعوی هستی و ناموس مکن، خسرو، هیچ

تا ترا میل نظر بر رخ زیبایی هست