گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

هر کس آنجا که می و شاهد و گلشن آنجاست

من همانجا که دل گشمده من آنجاست

هر شب، ای غم، چه رسی در طلب دل اینجا

آخر آن سوخته سوخته خرمن آنجاست

گم شده جان به شب تیره و چشمم به ره است

هم بران بام که خود آن مه روشن آنجاست

گفتی، ای دوست که بگریز و ببر جان زین کوی

چون گریزم که گروگان دل دشمن آنجاست

سر محراب ندارم، من و کویت پس ازین

که بت و بتکده گبر و برهمن آنجاست

شب نگنجیدم در جامه که گفت از تو صبا

که منم جان غریبی و مرا تن آنجاست

ماند در ناله هم اندر غم تو خسرو، ازآنک

بلبل اینجاست، ولیکن گل و سوسن آنجاست