گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

شد هوا سرد، کنون موسم خرگاه کجاست

باده روشن و رخساره دلخواه کجاست

آتش اینک دل و می گریه خونین، تن من

خرگه گرم، ولی ماه سحرگاه کجاست

دی همی رفت و ز بس دیده که غلتید به خاک

گفت، یا رب که کجا پای نهم، راه کجاست

هر شب، ای دیده که بر چرخ ستاره شمری

جان من عزم سفر کرد، بگو راه کجاست

من برآنم ز زنخدانت که بر چاه افتم

یک زمان ترک زنخ گیر، بگو راه کجاست

ماه من کور شد این دیده زبیداری شب

آخر از زلف نپرسی که سحرگاه کجاست

دی همی رفت و زبس دیده که غلتید به خاک

گفت، یارب که کجا پای نهم، راه کجاست

هر شب، ای دیده که بر چرخ ستاره شمری

جان من عزم سفر کرد، بگو راه کجاست

من برآنم ز زنخدانت که بر چاه افتم

یک زمان ترک زنخ گیر، بگو راه کجاست

ماه من کور شد این دیده زبیداری شب

آخر از زلف نپرسی که سحرگاه کجاست

گفتی از طره کوته شب تو روز کنم

ای بریده سرم آن طره کوتاه کجاست

پیش ازین کردمی از آه دل خود خالی

دل کزان مانده کنون طاقت آن آه کجاست

عزم ره دارد خسرو ز پی توبه عشق

توشه اینک غم دل، بارگه شاه کجاست