گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

ای قامت چون شاخ گل، از برگ گل خندان تری

چون لاله تر نازکی، چون سرو در بستان تری

گل داشت وقتی بوی تو، آمد به دعوی سوی تو

از آفتاب روی تو شد خشک با چندان تری

یارب چه اندام تر است آن کت به پیراهن در است

آب حیات ار چه تر است، اما ندارد آن تری

اکنون که برنا می شوی، آرام دلها می شوی

هر چند دانا می شوی، از کودکان نادانتری

با عهدت، ای پیمان شکن، گفتی نمی یارم سخن

کز عهد زلف خویشتن بدعهد و بد پیمان تری

یوسف به هفده قلب اگر ارزان بود اندر نظر

گر جان دهم عالم به سر، از وی بسی ارزان تری

گفت منت آید گران، وز همچو من تو بر کران

خوبی و رعنایی، از آن هر روز نافرمان تری

سلطان کند گر هر زمان تیغ سیاست را روان

تو در سیاست جان جان، حقا کزو سلطانتری

گر جان کند خسرو زیان، با تو چه در گیرد از آن

کز بهر جان عاشقان هر روز نافرمان تری