گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

دیوانه شدم ز یار بدخوی

بیگانه پرست و آشنا روی

دل بردن عاشقانست خویش

من جان نبرم ازان جفاجوی

از جعد ترش تن چو مویم

در تافته گشت موی در موی

پرسند نشان صبر، گویم

گامی دو سه از عدم بر آن سوی

خواهم به درت روم به صد آه

سوزم سر و پای خود در آن کوی

او گر چه به سوز من نبیند

باری رسدش ز داغ من بوی

ساقی، به زکات می پرستان

از من به دو جرعه غم فروشوی

ای دیده، به سوز من ببخشای

کامروز تراست آب در جوی

خسرو چو به نیک گویی تست

یاد آر او را به گفت بدگوی