گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

بکش به گرد رخ خط دلربا پرده

که هیچکس نکند آفتاب را پرده

ز بیم آنکه رسد چشم آفتاب به تو

ببست ابر به هر لحظه در هوا پرده

کند به پیش رخت پرده پوشی سبزه

چو گل به باغ کشد به سر گیا پرده

گل از رخ تو بدزدید روی و پنهان داشت

ولیک پاره شدش ناگه از صبا پرده

جمال روی تو پوشیده چون نخواهد ماند

مپوش پیش رخ از پرده دو تا پرده

تنت بجای نهفتن چنان بود که کشد

به روی باده ز جان جهان نما پرده

شها، ز بهر جدایی و مدح تو خسرو

گشاد از پس هر پرده ای جدا پرده

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

زهی ز سنبل تر کرده لاله را پرده

بر آسمان زده عکس رخت سرا پرده

نه مرد عشق تو بودم من این قدر دانم

ولی بدیده فرو می هلد قضا پرده

زمانه بس، که دریست پردۀ عشّاق

[...]

مولانا

ز لقمه‌ای که بشد دیده تو را پرده

مخور تو بیش که ضایع کنی سراپرده

حیات خویش در آن لقمه گر چه پنداری

ضمیر را سبل است آن و دیده را پرده

چرا مکن تو در این جا مگو چرا نکنم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه