گنجور

شمارهٔ ۱۷۳۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

منم امروز ز روی چو تو یاری مانده

باده عیش ز سر رفته خماری مانده

چشم و سینه به گذری های تو بر ره سوده

دیده پر خاک و دلی پر ز غباری مانده

عشق خون خوردن و جان سوختنم فرموده

من به نزدیک خود اندر سرکاری مانده

رفته از پیش نظر نقش نگار زیبا

بر رخ از خون جگر نقش و نگاری مانده

بوستانی که درو جز گل بی خار نبود

چون توان دید که گل رفته و خاری مانده

وه در این فتنه که فریاد رسد جان مرا

ترک قتال و فرس تند و شکاری مانده

ای صبا، عذری بخواهیش اگر ما رفتیم

راه خونخوار و خر افتاده و باری مانده

دوستان باز نیاید دل من بگذارید

کشته صیدی ست به فتراک سواری مانده

خلق گویند که بی او به چه سانی خسرو؟

چون بود بلبل مسکین ز بهاری مانده



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.