گنجور

شمارهٔ ۱۶۹۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل و جان مرا زاندازه و بگذشت آرزوی تو

بباید خون من تا جان کنم قربان خوی تو

دلم بستی چو در زلف درازش آن قدر رشته

که گردد هر زمان گرد سر هر تار موی تو

تو خود هم زین دل پر خون برون بر حال دل، جانا

که من گفتن نمی آرم بر آن خوی نکوی تو

نمازت را به خون بودی وضوی مردم دیده

چو خون کم شد تیمم می کند از خاک کوی تو

تو خوش خوش می روی چون گل به پیشت بادپا خندان

هزاران جان سرگشته دوان دنبال بوی تو

به راهت خاک گشته عاشقانست و تو در جولان

مبادا کان چنین گردی نشنید گرد روی تو

نمی یابد خبر خلق از دل گم گشته جز آن دم

که بوی خون دلها باد می آرد ز سوی تو

نه بر تو بلکه هم بر دیده خود می نهم منت

اگر دزدیده پا گردم ز بهر جست و جوی تو

من و شبها و بیداری و حیرانی و خاموشی

که محرم نیست خسرو را زبان در گفت و گوی تو



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.