گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

روی یار از سبزه تر بوستانی یافت نو

چشم من بهر تماشا گلستانی یافت نو

تا لب او در ته هر موی خط جان نمود

بنده زان لب در ته هر موی جانی یافت نو

بود ناپیدا دهانش تیز دیدم بوسه جاش

در لب از دندانی نشانی شد دهانی یافت نو

ماه من زلف سیه بر خط سبزت سر نهاد

طوطی شکر خورت هندوستانی یافت نو

دی کمر بستی و در وی بسته شد مویی ز جعد

نی میان بودی تهی گاهت میانی یافت نو

قامت تو کز ضعیفی بسته در مویت نماند

بر سر هر تار مویی خانمانی یافت نو

بس که نونو داستانت فتنه شد بر هر زبان

هر زبان از قصه من داستانی یافت نو

بس که سودم روی زرد خویش بر خاک درت

باد هردم ز آستانت زعفرانی یافت نو