گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

من خسته را ز آن خود کن، ببین

یک امروز مهمان خود کن، ببین

مخور باده، آیینه در پیش دار

نظر در گلستان خود کن، ببین

ندیدی که مه در گریبان بود

سر اندر گریبان خود کن، ببین

اگر نشکند در ز دندان تو

یکی زیر دندان خود کن، ببین

چه گویی که خسرو از آن من است

من خسته را ز آن خود کن، ببین