گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

دل شکیبا نمی توان کردن

و آشکارا نمی توان کردن

سوخت جانم درون تن، چه کنم؟

پرده بالا نمی توان کردن

گفتی «اندر دل تو پنهان کیست؟»

آه پیدا نمی توان کردن

گر چه گویند، هر چه زیبا نیست

ترک زیبا نمی توان کردن

بخت بد به نگردد از کوشش

خار خرما نمی توان کردن

صبر گویند «خسروا، دانی؟»

دانم، اما نمی توان کردن