گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

چون ناله بهر دیدنت از ناز برکشم

خواهم که این دو دیده غماز برکشم

بانگ بلند خیزد از آتش، چو شد بلند

نالیدنم همانست، چو آواز برکشم

صبری نباشد، ار چه که هر دم ز خون دل

در خانه نقش آن بت ظنار بر کشم

بر یاد قامتت چو بگریم، عجب مدار

کز گل هزار سرو سرافراز برکشم

او در دل است و صبر بکردم، هزار بار

گر خویش را فرو برم و باز برکشم

رسوا شدم، ز خلق گرم دسترس بود

یک یک زبان سفله و غماز برکشم

دست عزیز گر بگشاید به کشتنم

خود تیغ آن سوار سرانداز برکشم

یاران بسوختند ز من، خسرو، آه گرم

تا چند پیش همدم و همراز برکشم!

 
sunny dark_mode