گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

دلبرا، در جان نشین، فی العین هم

ای ز تو شادی به جان، فی القلب هم

گریه خون بین و می کن پرسشی

چون نماند، اکنون مرا فی الجسم دم

چون کنم من خواب، دریا گشت چشم

تو به خنده گوئیم فی البحر نم

تا زهر دل برد غم خال رخت

بین همه جا غم، بمحوالخال غم

عمر خسرو در غم رویت گذشت

چند باشد دوریم، والصبر کم