گنجور

شمارهٔ ۱۳۱۹

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه هم

جانم به جان آمد همی از خویش و از بیگانه هم

دیوانه شد زو عشق هم، ناگه برآورد آتشی

شد رخت شهری سوخته، خاشاک این ویرانه هم

شمع اند خوبان کاهل دل دانند سوز داغ شان

این چاشنیها اندکی دارد خبر، پروانه هم

مانده دو چشم من به ره، جانا، مکن بیگانگی

این خانه اینک ز آن تو، می بایدت آن خانه هم

زآیینه مردم تا چرا گیرد خیالت را به بر؟

بهر چه در زلفت رود، در غیرتم از شانه هم

دو ابرویت سرها به هم در کار دزدیهای دل

دزدیده چشمک می زند آن نرگس مستانه هم

هنگام مستی و خوشی چون بر حریفان طرب

گه گه به بازی گل زنی، سنگی براین دیوانه هم

بر من جفاها کز دلت آید، چه خواهی عذر آن؟

رنجی که برده ست آسیا، منت منه بر دانه هم

چون خواب ناید هر شبی، خسرو فتاده بر درت

در ماه و پروین بنگرد، غم گوید و افسانه هم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان