گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

باز آمد آن وقتی که من از گریه در خون اوفتم

دامان عصمت بردرم، وز پرده بیرون اوفتم

غمهای خود گویم که آن همدرد را باور شود

گر من به محشر ناگهان پهلوی مجنون اوفتم

سیاره دولت مرا، گر پایه بر گردون برد

بهر زمین بوس درت از اوج گردون اوفتم

چون قرعه گردم هر شبی پهلو به پهلو تا مگر

وقتی به زیر پای تو زین فال میمون اوفتم

این گریه گویی روغن است از بهر سوزاک دلم

کافزون شود شعله مرا، گر خود به جیحون اوفتم

خواب اجل می آیدم، لابد همی آید، چو من

بر بالش غم سر نهم بر بستر خون اوفتم

در محنت آباد دلم، خسرو، نمی گنجد غمش

فرهادوار اکنون مگر در کوه و هامون اوفتم

 
sunny dark_mode