گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ز هر موی تو دل در بند دارم

دلم خون گشت، پنهان چند دارم

به سوگند تو جان را بسته ام، وای

که چندش دل بر این سوگند دارم

غمت با خویشتن گویم همه شب

بدینسان خویش را خرسند دارم

برو جایی که من می دانم، ای باد

که من آنجا دلی در بند دارم

مرا از صحبت جان شرم بادا

که با جز تو چرا پیوند دارم

دهندم پند گفتار تو در گوش

چه گوش خویش سوی پند دارم

به خسرو ده که من ناداده وامی

بر آن لبهای شکر خند دارم