گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

رغم آن دل که نگه دارندش

زیر آن زلف سیه دارندش

مشک بی‌زلف تو نتواند بود

گر به شمشیر نگه دارندش

بر رخ خوب تو ماند چیزی

مه اگر زیر کله دارندش

در زمان سر بنهد بر پایت

پایت ار بر سر مه دارندش

چشم خسرو به گه آمدنت

منتظر بر سر ره دارندش