گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ماییم و شبی و یار در پیش

جام می خوشگوار در پیش

وقت چمن و شکفته باغی

بی زحمت خارخار در پیش

گل آمده و خزان گشته

دی رفته و نوبهار در پیش

من بیهش و مست یار و یارم

نی مست و نه هوشیار در پیش

دستم به لب و نظر به رویش

می بر کف و لاله زار در پیش

رفت آنکه چو غنچه بود یک چند

در بسته و پرده دار در پیش

امروز چو شاخ گل به صد لطف

آمد ز برای یار در پیش

ای دور فلک، اگر ترا هست

وقتی به ازین بیار در پیش

مست حق را که هست با دوست

زین گونه هزار کار در پیش

خسرو، می ناب کش که زین پس

نارد فلکت خمار در پیش