گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

می‌ریزد از تری ز تو، ای جان فزای، آب

ما تشنه‌ایم تشنه خود را نمای، آب

خاک در تو بر سر و چشمِ پر آب ماست

پیوسته گر چه خاک شود زیر پای، آب

آب حیاتی و نشوی آشنای من

تا چشمهای من نشود آشنای آب

چون در کنار آب خرامی، خیال تو

گویی که هست مردمک چشمهای آب

ای چشمه زلال، مرو کز برای تو

مُردم چنانکه مَردم آبی، برای آب

می‌نالم و برای تو می‌ریزم آب چشم

این ناله من است بگو یا صدای آب

آب روان کجا رسد اندر سرشک من

خواهی بپرس ز آب روان ماجرای آب

زین پیشتر به دیده من جای آب بود

اکنون ببین که هست همه خون به جای آب

از آب چشم بنده بگردد، اگر چه هست

سنگین دل تو سخت‌تر از آسیای آب

بگداختم چو آب و بسودی مرا به دل

کس دل چنین به سنگ نساید به جای آب

اکنون که آب چشم بلا گشت مر مرا

چشم مرا که باز خرد از بلای آب

خسرو ازین سپس نگذارد عنان تو

گو برق بار آتش و گو ابر زای، آب

 
sunny dark_mode