گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ای سرم را به خاک پات نیاز

عاشقی را ز سر کنم آغاز

جان ز نازت نمی شکیبد و نیست

چاره ای چون برآمده ست نیاز

گفتی، از من نهاد مکن رازت

کسی شنیدی که من نگفتم راز؟

یادم آید ز زلف او، ای دل

بازگویی به ما شب است دراز

گوشه می گیرم از کمان تو، لیک

می زند غمزه تو تیرم باز

یک دم، ای بخت، باز روشن کن

چشم محمود را به پای ایاز

خسرو، آواز خوب دارد دوست

کیست کاو نیست عاشق آواز؟

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.