گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

بیا، جانا، رضای من نگهدار

دمی حق وفای من نگهدار

رضایت بردن دل بود، دانم

تو هم لختی رضای من نگهدار

همه بر دیگران قسمت مکن غم

ازان چیزی برای من نگهدار

مرا عشقت بلا شد، دیگران را

خدایا، از بلای من نگهدار

لبت ناگفته بوسیدم، خطا رفت

مکش، وین یک خطای من نگهدار

هر آبی کان فرو می ریزی از چشم

برای آشنای من نگهدار

صبوری با غمش می گفت در دل

که من رفتم، تو جای من نگهدار

بده بوی خیالت را امانت

که این بهر گدای من نگهدار

مرو ترسان به کوی دوست، خسرو

توکل کن، خدای من نگهدار