گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

سوار چابک من پیش چشم من مگذر

مرا بکشتی، ازین سو ز بهر من مگذر

ببین که چشم کسی چون بود، ز بهر خدا

بدین صفت که تویی پیش مرد و زن مگذر

بهانه می طلبند اهل دل که جان بدهند

بپوش روی، وگرنه در انجمن مگذر

سرم به خاک ره تست، پرشکسته مرو

نماز می کنم، آخر ز پیش من مگذر

به دیده و دل و جان بگذری که جان توام

رواست زان همه بگذر، ازین سخن مگذر

غبارهاست ز جعد تو در دلم بسیار

کشان به روی زمین جعد چون سمن مگذر

دلا، ز زلف گذر بر لبت اگر نتوان

ولیک تا بتوانی از آن دهن مگذر