گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد

که فتنه ای ز تو در هر ولایتی برسد

شود به فتوی خط تو خون حسن مباح

اگر به روی تو بر گل روایتی برسد

دلت بگفت کسی از ستم نیاید باز

مگر ز غیب مر او را هدایتی برسد

ز بیم با تو حدیثی نمی توانم گفت

که از من و تو به هر کس حکایتی برسد

اگر مرا نرسد با تو راز خود گفتن

ترا، اگر کنی، ای جان، عنایتی برسد

ز آه من به جهان صبح رستخیز دمید

بود که شام غمت را نهایتی برسد

چو غنچه پای به دامان صبح کش، خسرو

ز دوست بو که نسیم عنایتی برسد