گنجور

 
کمال خجندی
 

درین زحمت که این نوبت من از ریش درون دارم

نه هشتم طاقت رفتن نه امکان سکون دارم

درون خلوت خاطر توئی محرم تو میدانی

که شوق آرزومندی زتر از حد برون دارم

تو همچون صبح میخندی و من چون شمع میگریم

نمی دانی که این حالت من از سوز درون دارم

از وصلت پادشاهان را بجز حرمان نشد حاصل

من بی حاصل مسکین چنان امید چون دارم

از دل یک قطره خون ماندست از هجر جگر سوزت

ولی در جویبار دیده صد دریای خون دارم

ندیدم هیچ بر جز خواری از سرو قدت هرگز

چه سود از همت عالی چو بخت سرنگون دارم

مرا عاقل اگر دیوانه خواند آشفته می گوید

ندارد عقل و پندارد که من چون او جنون دارم

کمال از دینی دونم چه ترسانی چه می گویی

جوانم عاشقم مستم، غم دنیای دون دارم