گنجور

شمارهٔ ۷۱۱

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

چرا رنجید یار از من گناه خود نمی دانم

چگونه پاک سازم باز راه خود نمی دانم

اگر ند گریز افتد مرا از جور چشم او

بجز در سایه زلفش پناه خود نمی دانم

به سوی او گرم چون آب و آتش قاصدی باید

چنین قاصد برون از اشک و آه خود نمی دانم

بمه دیدن کسان را هست عید و شادمانیها

مرااین عید کی باشد بماه خود نمیدانم

پری رویان همه جسمند و او نورو درین دعوی

ز روی دوست روشنتر گواه خود نمی دانم

مرا در جنت اعلی قرار دل کجا باشد

که جز خاک درش آرامگاه خود نمی دانم

اگر گوید کمال از خاک راه ماست هم کمتر

من این بی حرمتی جز عز و جاه خود نمی دانم



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید