گنجور

 
کمال خجندی
 

زهی بدایت حسن رخنه نهایت لطف

خط تو حجت حسن و لب تو آیت لطف

غم تو قاصد جان شد خط و لبت نگذاشت

زهی رعایت حسن و زهی حمایت لطف

به یک خط و دو ورق شرح کرده اند و بیان

خطت مقالت حسن و لبت حکایت لطف

وجود من ز خیالت چنان لطیف شدست

که آب میچکد از دیده ام ز غایت لطف

به از نهایت حسن گل است ز خنده او

دهان تنگ تو چون غنچه در هدایت لطف

مرا که ورد زبان ذکر آن لب و دهن است

خطاست گر نکنم در سخن رعایت لطف

کمال بر تو سخن ختم شد برو خوبی

که حد حسن همین باشد و نهایت لطف