گنجور

 
کمال خجندی
 

می میرسد از باغ به خدمت برسیدش

پوشیده بخلونگه عشرت بکشیدش

نا ریخته در کام صراحی ز لب خم

با باد لب بار نخستین بچشیدش

از باده لب جام لب آب حیاتست

در ظلمت غمها چو سکندر طلبیدش

آن جوهر رازی که زمی مجلسیان راست

گر شمع برآرد به زبان سر ببریدش

مطرب مگذارید که فارغ بنشیند

پشمینه فروشید و بریشم بخریدش

ای محتسب این فتنه همه در سر چنگست

فرمای که نیکوتر ازین هم بزنیدش

با بت شکنان گوی کمال از سره اخلاص

کاین توبه بت راه من آمد شکنیدش