گنجور

 
کمال خجندی
 

می خورد خونم به شوخی شاد و خندان آن پسر

شیر مادر می خورد پنداری و مال پدر

تا معلم غمزه اش باشد که آموزد ادب

جون ز شاگردست بسیاری معلم شوختر

بازی طفلان به خاک آمد شوم خاک رهش

تا کند بازی کنان بر خاک راه خود گذر

چون به نیرش جان دهم سازید مرغی از گلم

تا زند بر جای تیر اولم نبر دگر

ای مگس دور از لب یارم چور تار عنکبوت

چون روی آنجا شکر خوردن مرا با خود ببر

سحر اگر دانستمی خود را مگس میساختم

مینشستم بر لبش گستاخ و میخوردم شکر

از در خلوت چو دید آن زلف و آن عارض کمال

در دعا پیچید چون شب بود نزدیک سحر